غزل شمارهٔ 135
Toggle stanza 1آن را که میسر نشود صبر و قناعت
11
آن را که میسر نشود صبر و قناعت
باید که ببندد کمر خدمت و طاعت
22
چون دوست گرفتی چه غم از دشمن خونخوار؟
گو بوق ملامت بزن و کوس شناعت
33
گر خود همه بیداد کند هیچ مگویید
تعذیب دلارام به از ذل شفاعت
44
از هر چه تو گویی به قناعت بشکیبم
امکان شکیب از تو محالست و قناعت
55
گر نسخه روی تو به بازار برآرند
نقاش ببندد در دکان صناعت
66
جان بر کف دست آمده تا روی تو بیند
خود شرم نمیآیدش از ننگ بضاعت
77
دریاب دمی صحبت یاری که دگربار
چون رفت نیاید به کمند آن دم و ساعت
88
انصاف نباشد که من خسته رنجور
پروانه او باشم و او شمع جماعت
99
لیکن چه توان کرد که قوت نتوان کرد
با گردش ایام به بازوی شجاعت
1010
دل در هوست خون شد و جان در طلبت سوخت
با این همه سعدی خجل از ننگ بضاعت

