غزل شمارهٔ 115
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1کیست آن کَش سر پیوند تو در خاطر نیست
11
کیست آن کَش سر پیوند تو در خاطر نیست
یا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نیست
22
نه حلالست که دیدار تو بیند هر کس
که حرامست بر آن کَش نظری طاهر نیست
33
همه کَس را مگر این ذوق نباشد که مرا
کآن چه من مینگرم بر دگری ظاهر نیست
44
هر شبی روزی و هر روز زوالی دارد
شب وصل من و معشوق مرا آخر نیست
55
هر که با غمزهٔ خوبان سر و کاری دارد
سست مهرست که بر داغ جفا صابر نیست
66
هر که سرپنجه مخضوب تو بیند گوید
گر بر این دست کسی کشته شود نادر نیست
77
سر موییم نظر کن که من اندر تن خویش
یک سر موی ندانم که تو را ذاکر نیست
88
همه دانند که سودازده دلشده را
چاره صبرست ولیکن چه کند قادر نیست
99
گفته بودم غم دل با تو بگویم چندی
به زبان چند بگویم که دلم حاضر نیست
1010
گر من از چشم همه خلق بیفتم سهلست
تو مپندار که مخذول تو را ناصر نیست
1111
التفات از همه عالم به تو دارد سعدی
همتی کآن به تو مصروف بود قاصر نیست
زمین

