بخش 3 - حکایت سلطان تَکِش و حفظ اسرار
Toggle stanza 1تَکِش با غلامان یکی راز گفت
11
تَکِش با غلامان یکی راز گفت
که این را نباید به کس بازگفت
22
به یک سالش آمد ز دل بر دهان
به یک روز شد منتشر در جهان
33
بفرمود جلّاد را بیدریغ
که بردار سرهای اینان به تیغ
44
یکی زآن میان گفت و زنهار خواست
مکُش بندگان کاین گناه از تو خاست
55
تو اوّل نبستی که سرچشمه بود
چو سیلاب شد پیش بستن چه سود؟
66
تو پیدا مکُن رازِ دل بر کسی
که او خود نگوید برِ هر کسی
77
جواهر به گنجینهداران سپار
ولی راز را خویشتن پاس دار
88
سخن تا نگویی بر او دست هست
چو گفته شود یابد او بر تو دست
99
سخن دیوِ بندی است در چاهِ دل
به بالای کام و زبانش مَهِل
1010
توان بازدادن رهِ نرّهدیو
ولی باز نتوان گرفتن به ریو
1111
تو دانی که چون دیو رفت از قفس
نیاید به لاحولِ کس باز پس
1212
یکی طفل برگیرد از رخش بند
نیاید به صد رستم اندر کمند
1313
مگوی آن که گر بر مَلا اوفتد
وجودی از آن در بلا اوفتد
1414
به دهقانِ نادان چه خوش گفت زن:
به دانش سخن گوی یا دم مزن
1515
مگوی آنچه طاقت نداری شنود
که جوکِشته گندم نخواهی درود
1616
چه نیکو زدهست این مَثَل بَرهَمَن
بوَد حرمتِ هر کس از خویشتن
1717
چو دشنام گویی دعا نشنوی
به جز کِشتهٔ خویشتن نَدرَوی
1818
مگوی و منه تا توانی قدم
از اندازه بیرون وز اندازه کم
1919
نباید که بسیار بازی کنی
که مر قیمتِ خویش را بشکنی
2020
وگر تند باشی بهیکبار و تیز
جهان از تو گیرند راهِ گریز
2121
نه کوتاهدستی و بیچارگی
نه زجر و تطاول بهیکبارگی

