بخش 13 - نظر در اسباب وجود عالم
Toggle stanza 1سرشتهست بارئ شفا در عسل
11
سرشتهست بارئ شفا در عسل
نه چندان که زور آورد با اجل
22
عسل خوش کند زندگان را مزاج
ولی درد مردن ندارد علاج
33
رمق ماندهای را که جان از بدن
برآمد، چه سود انگبین در دهن؟
44
یکی گرز پولاد بر مغز خورد
کسی گفت صندل بمالش به درد
55
ز پیش خطر تا توانی گریز
ولیکن مکن با قضا پنجه تیز
66
درون تا بود قابل شرب و اکل
بدن تازه روی است و پاکیزه شکل
77
خراب آنگه این خانه گردد تمام
که با هم نسازند طبع و طعام
88
طبایع تر و خشک و گرم است و سرد
مرکب از این چار طبع است مرد
99
یکی زین چو بر دیگری یافت دست
ترازوی عدل طبیعت شکست
1010
اگر باد سرد نفس نگذرد
تف معده جان در خروش آورد
1111
وگر دیگ معده نجوشد طعام
تن نازنین را شود کار خام
1212
در اینان نبندد دل، اهل شناخت
که پیوسته با هم نخواهند ساخت
1313
توانایی تن مدان از خورش
که لطف حقت میدهد پرورش
1414
به حقش که گر دیده بر تیغ و کارد
نهی، حق شکرش نخواهی گزارد
1515
چو رویی به طاعت نهی بر زمین
خدا را ثناگوی و خود را مبین
1616
گدایی است تسبیح و ذکر و حضور
گدا را نباید که باشد غرور
1717
گرفتم که خود خدمتی کردهای
نه پیوسته اقطاع او خوردهای؟

