بخش 8 - حکایت
Toggle stanza 1دو کس گرد دیدند و آشوب و جنگ
11
دو کس گرد دیدند و آشوب و جنگ
پراکنده نعلین و پرنده سنگ
22
یکی فتنه دید از طرف بر شکست
یکی در میان آمد و سر شکست
33
کسی خوشتر از خویشتن دار نیست
که با خوب و زشت کسش کار نیست
44
تو را دیده در سر نهادند و گوش
دهان جای گفتار و دل جای هوش
55
مگر باز دانی نشیب از فراز
نگویی که این کوته است، آن دراز

