بخش 24 - حکایتِ صبرِ مردان بر جفا
Toggle stanza 1شنیدم که در خاکِ وَخش از مهان
11
شنیدم که در خاکِ وَخش از مهان
یکی بود در کنجِ خلوت نهان
22
مجرّد به معنی نه عارف به دلق
که بیرون کند دستِ حاجت به خلق
33
سعادت گشاده دری سویِ او
در از دیگران بسته بر رویِ او
44
زبانآوری بیخرد سعی کرد
ز شوخی به بد گفتنِ نیکمرد
55
که زنهار از این مکر و دستان و ریو
بجایِ سلیمان نشستن چو دیو
66
دمادم بشویند چون گربه روی
طمعکرده در صیدِ موشانِ کوی
77
ریاضتکِش از بهرِ نام و غرور
که طبلِ تهی را رَوَد بانگ دور
88
همیگفت و خلقی بر او انجمن
بر ایشان تفرّجکنان مرد و زن
99
شنیدم که بگریست دانایِ وخش
که یارب مر این بنده را توبه بخش
1010
وگر راست گفت ای خداوندِ پاک
مرا توبه ده تا نگردم هلاک
1111
پسند آمد از عیبجویِ خودم
که معلومِ من کرد خویِ بدم
1212
گر آنی که دشمنت گوید، مرنج
وگر نیستی، گو برو بادسنج
1313
اگر ابلهی مشک را گَنده گفت
تو مجموع باش او پراکنده گفت
1414
وگر میرود در پیاز این سخُن
چنین است گو گَندهمغزی مکُن
1515
نگیرد خردمندِ روشنضمیر
زبانبندِ دشمن ز هنگامهگیر
1616
نه آیینِ عقل است و رای و خرد
که دانا فریبِ مُشَعبِد خورَد
1717
پسِ کارِ خویش آنکه عاقل نِشَست
زبانِ بداندیش بر خود بِبَست
1818
تو نیکورَوِش باش تا بدسگال
نیابد به نقصِ تو گفتن مجال
1919
چو دشوارت آمد ز دشمن سخُن
نگر تا چه عیبت گرفت آن مکُن
2020
جز آن کس ندانم نکوگویِ من
که روشن کند بر من آهویِ من

