بخش 9 - حکایت در فضیلت خاموشی و آفت بسیار سخنی
Toggle stanza 1چنین گفت پیری پسندیده هوش
11
چنین گفت پیری پسندیده هوش
خوش آید سخنهای پیران به گوش
22
که در هند رفتم به کنجی فراز
چه دیدم؟ چو یلدا سیاهی دراز
33
تو گفتی که عفریت بلقیس بود
به زشتی نمودار ابلیس بود
44
در آغوش وی دختری چون قمر
فرو برده دندان به لبهاش در
55
چنان تنگش آورده اندر کنار
که پنداری اللیل یغشی النهار
66
مرا امر معروف دامن گرفت
فضول آتشی گشت و در من گرفت
77
طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ
که ای نا خدا ترس بی نام و ننگ
88
به تشنیع و دشنام و آشوب و زجر
سپید از سیه فرق کردم چو فجر
99
شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ
پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ
1010
ز لا حولم آن دیو هیکل بجست
پری پیکر اندر من آویخت دست
1111
که ای زرق سجادهٔ دلق پوش
سیهکار دنیاخر دینفروش
1212
مرا عمرها دل ز کف رفته بود
بر این شخص و جان بر وی آشفته بود
1313
کنون پخته شد لقمه خام من
که گرمش به در کردی از کام من
1414
تظلم برآورد و فریاد خواند
که شفقت بر افتاد و رحمت نماند
1515
نماند از جوانان کسی دستگیر
که بستاندم داد از این مرد پیر؟
1616
که شرمش نیاید ز پیری همی
زدن دست در ستر نامحرمی
1717
همی کرد فریاد و دامن به چنگ
مرا مانده سر در گریبان ز ننگ
1818
فرو گفت عقلم به گوش ضمیر
که از جامه بیرون روم همچو سیر
1919
نه خصمی که با او برآیی به داو
بگرداندت گرد گیتی به گاو
2020
برهنه دوان رفتم از پیش زن
که در دست او جامه بهتر که من
2121
پس از مدتی کرد بر من گذار
که میدانیم؟ گفتمش زینهار!
2222
که من توبه کردم به دست تو بر
که گرد فضولی نگردم دگر
2323
کسی را نیاید چنین کار پیش
که عاقل نشیند پس کار خویش
2424
از آن شنعت این پند برداشتم
دگر دیده نادیده انگاشتم
2525
زبان در کش ار عقل داری و هوش
چو سعدی سخن گوی ور نه خموش

