بخش 6 - حکایت

Toggle stanza 1
شنیدم که دیناری از مفلسی
1
شنیدم که دیناری از مفلسی
بیفتاد و مسکین بجستش بسی
2
به آخر سر ناامیدی بتافت
یکی دیگرش ناطلب کرده یافت
3
به بدبختی و نیکبختی قلم
بگردید و ما همچنان در شکم
4
نه روزی به سرپنجگی می‌خورند
که سرپنجگان تنگ‌روزی ترند
5
بسا چاره‌دانا به سختی بمرد
که بیچاره گوی سلامت ببرد

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور