بخش 6 - حکایت
Toggle stanza 1شنیدم که دیناری از مفلسی
11
شنیدم که دیناری از مفلسی
بیفتاد و مسکین بجستش بسی
22
به آخر سر ناامیدی بتافت
یکی دیگرش ناطلب کرده یافت
33
به بدبختی و نیکبختی قلم
بگردید و ما همچنان در شکم
44
نه روزی به سرپنجگی میخورند
که سرپنجگان تنگروزی ترند
55
بسا چارهدانا به سختی بمرد
که بیچاره گوی سلامت ببرد

