بخش 5 - حکایت
Toggle stanza 1یکی ناسزا گفت در وقتِ جنگ
11
یکی ناسزا گفت در وقتِ جنگ
گریبان دریدند وی را به چنگ
22
قفاخورده عریان و گریان نِشَست
جهاندیدهای گفتش ای خودپرست
33
چو غنچه گرت بسته بودی دهن
دریده ندیدی چو گُل پیرهن
44
سراسیمه گوید سخن بر گزاف
چو طنبور بیمغزِ بسیارلاف
55
نبینی که آتش زبان است و بس
به آبی توان کشتنش در نَفَس؟
66
اگر هست مرد از هنر بهرهور
هنر خود بگوید نه صاحبهنر
77
اگر مشکِ خالص نداری مگوی
ورت هست خود فاش گردد به بوی
88
به سوگند گفتن که زر مغربی است
چه حاجت؟ محک خود بگوید که چیست
99
بگویند از این حرفگیران هزار
که سعدی نه اهل است و آمیزگار
1010
روا باشد ار پوستینم دَرَند
که طاقت ندارم که مغزم بَرَند

