بخش 13 - حکایت
Toggle stanza 1یکی سلطنت ران صاحب شکوه
11
یکی سلطنت ران صاحب شکوه
فرو خواست رفت آفتابش به کوه
22
به شیخی در آن بقعه کشور گذاشت
که در دوره قائم مقامی نداشت
33
چو خلوت نشین کوس دولت شنید
دگر ذوق در کنج خلوت ندید
44
چپ و راست لشکر کشیدن گرفت
دل پردلان زو رمیدن گرفت
55
چنان سخت بازو شد و تیز چنگ
که با جنگجویان طلب کرد جنگ
66
ز قوم پراکنده خلقی بکشت
دگر جمع گشتند و هم رای و پشت
77
چنان در حصارش کشیدند تنگ
که عاجز شد از تیرباران و سنگ
88
بر نیکمردی فرستاد کس
که صعبم فرومانده، فریاد رس
99
به همت مدد کن که شمشیر و تیر
نه در هر وغایی بود دستگیر
1010
چو بشنید عابد بخندید و گفت
چرا نیم نانی نخورد و نخفت؟
1111
ندانست قارون نعمت پرست
که گنج سلامت به کنج اندر است

