بخش 15 - حکایت روزه در حال طفولیت
Toggle stanza 1به طفلی درم رغبت روزه خاست
11
به طفلی درم رغبت روزه خاست
ندانستمی چپ کدام است و راست
22
یکی عابد از پارسایان کوی
همی شستن آموختم دست و روی
33
که بسم الله اول به سنت بگوی
دوم نیت آور، سوم کف بشوی
44
پس آن گه دهن شوی و بینی سه بار
مناخر به انگشت کوچک بخار
55
به سبابه دندان پیشین بمال
که نهی است در روزه بعد از زوال
66
وز آن پس سه مشت آب بر روی زن
ز رستنگه موی سر تا ذقن
77
دگر دستها تا به مرفق بشوی
ز تسبیح و ذکر آنچه دانی بگوی
88
دگر مسح سر، بعد از آن غسل پای
همین است و ختمش به نام خدای
99
کس از من نداند در این شیوه به
نبینی که فرتوت شد پیر ده؟
1010
بگفتند با دهخدای آنچه گفت
فرستاد پیغامش اندر نهفت
1111
که ای زشت کردار زیبا سخن
نخست آنچه گویی به مردم بکن
1212
نه مسواک در روزه گفتی خطاست
بنی آدم مرده خوردن رواست؟
1313
دهن گو ز ناگفتنیها نخست
بشوی آن که از خوردنیها بشست
1414
کسی را که نام آمد اندر میان
به نیکوترین نام و نعتش بخوان
1515
چو همواره گویی که مردم خرند
مبر ظن که نامت چو مردم برند
1616
چنان گوی سیرت به کوی اندرم
که گفتن توانی به روی اندرم
1717
وگر شرمت از دیدهٔ ناظر است
نه ای بیبصر، غیب دان حاضر است؟
1818
نیاید همی شرمت از خویشتن
کز او فارغ و شرم داری ز من؟

