بخش 16 - حکایت
Toggle stanza 1طریقت شناسان ثابت قدم
11
طریقت شناسان ثابت قدم
به خلوت نشستند چندی به هم
22
یکی زان میان غیبت آغاز کرد
در ذکر بیچارهای باز کرد
33
کسی گفتش ای یار شوریده رنگ
تو هرگز غزا کردهای در فرنگ؟
44
بگفت از پس چار دیوار خویش
همه عمر ننهادهام پای پیش
55
چنین گفت درویش صادق نفس
ندیدم چنین بخت برگشته کس
66
که کافر ز پیکارش ایمن نشست
مسلمان ز جور زبانش نرست
77
چه خوش گفت دیوانهٔ مرغزی
حدیثی کز او لب به دندان گزی
88
من ار نام مردم بزشتی برم
نگویم به جز غیبت مادرم
99
که دانند پروردگان خرد
که طاعت همان به که مادر برد
1010
رفیقی که غایب شد ای نیک نام
دو چیزست از او بر رفیقان حرام
1111
یکی آن که مالش به باطل خورند
دوم آن که نامش به غیبت برند
1212
هر آن کو برد نام مردم به عار
تو خیر خود از وی توقع مدار
1313
که اندر قفای تو گوید همان
که پیش تو گفت از پس مردمان
1414
کسی پیش من در جهان عاقل است
که مشغول خود وز جهان غافل است

