بخش 23 - حکایتِ زاهد و بربط‌زن

Toggle stanza 1
یکی بربطی در بغل داشت مست
1
یکی بربطی در بغل داشت مست
به شب در سَرِ پارسایی شکست
2
چو روز آمد آن نیک‌مردِ سلیم
برِ سنگدل برد یک مشت سیم
3
که دوشینه معذور بودی و مست
تو را و مرا بربط و سر شکست
4
مرا به شد آن زخم و برخاست بیم
تو را به نخواهد شد الّا به سیم
5
از این دوستانِ خدا بر سرند
که از خلق بسیار بر سر خورند

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور