بخش 23 - حکایتِ زاهد و بربطزن
Toggle stanza 1یکی بربطی در بغل داشت مست
11
یکی بربطی در بغل داشت مست
به شب در سَرِ پارسایی شکست
22
چو روز آمد آن نیکمردِ سلیم
برِ سنگدل برد یک مشت سیم
33
که دوشینه معذور بودی و مست
تو را و مرا بربط و سر شکست
44
مرا به شد آن زخم و برخاست بیم
تو را به نخواهد شد الّا به سیم
55
از این دوستانِ خدا بر سرند
که از خلق بسیار بر سر خورند

