بخش 3 - در محبت روحانی
Toggle stanza 1چو عشقی که بنیاد آن بر هواست
11
چو عشقی که بنیاد آن بر هواست
چنین فتنهانگیز و فرمانرواست،
22
عجب داری از سالکان طریق
که باشند در بحر معنی غریق؟
33
به سودای جانان به جان مشتغل
به ذکر حبیب از جهان مشتغل
44
به یاد حق از خلق بگریخته
چنان مست ساقی که می ریخته
55
نشاید به دارو دوا کردشان
که کس مطلع نیست بر دردشان
66
الست از ازل همچنانشان به گوش
به فریاد قالوا بلی در خروش
77
گروهی عمل دار عزلت نشین
قدمهای خاکی، دم آتشین
88
به یک نعره کوهی ز جا بر کنند
به یک ناله شهری به هم بر زنند
99
چو بادند پنهان و چالاک پوی
چو سنگند خاموش و تسبیح گوی
1010
سحرها بگریند چندان که آب
فرو شوید از دیدهشان کحل خواب
1111
فرس کشته از بس که شب راندهاند
سحرگه خروشان که واماندهاند
1212
شب و روز در بحر سودا و سوز
ندانند ز آشفتگی شب ز روز
1313
چنان فتنه بر حسن صورتنگار
که با حسن صورت ندارند کار
1414
ندادند صاحبدلان دل به پوست
وگر ابلهی داد، بیمغز اوست
1515
می صرف وحدت کسی نوش کرد
که دنیا و عقبی فراموش کرد

