بخش 1 - سرآغاز
Toggle stanza 1بیا تا برآریم دستی ز دل
11
بیا تا برآریم دستی ز دل
که نتوان برآورد فردا ز گل
22
به فصل خزان در، نبینی درخت
که بی برگ مانَد ز سرمای سخت
33
برآرد تَهی دستهای نیاز
ز رحمت نگردد تهیدست باز
44
مپندار از آن در که هرگز نبست
که نومید گردد بر آوردهدست
55
قضا خلعتی نامدارش دهد
قدر میوه در آستینش نهد
66
همه طاعت آرند و مسکین نیاز
بیا تا به درگاه مسکین نواز
77
چو شاخ برهنه برآریم دست
که بیبرگ از این بیش، نتوان نشست
88
خداوندگارا نظر کن به جود
که جُرم آمد از بندگان در وجود
99
گناه آید از بندهٔ خاکسار
به امّیدِ عفو خداوندگار
1010
کریما به رزق تو پروردهایم
به اِنعام و لطف تو، خو کردهایم
1111
گدا چون کَرَم بیند و لطف و ناز
نگردد ز دنبال بخشنده باز
1212
چو ما را به دنیا تو کردی عزیز
به عقبی همینچشم داریم نیز
1313
عزیزی و خواری تو بخشی و بس
عزیز تو خواری نبیند ز کس
1414
خدایا به عزّت که خوارم مکن
به ذلّ گُنَه شرمسارم مکن
1515
مسلّط مکن چون منی بر سرم
ز دست تو بهْ گر عقوبت برم
1616
به گیتی بَتَر زین، نباشد بدی
جفا بردن از دستِ همچون خودی
1717
مرا شرمساری ز روی تو بس
دگر شرمسارم مکن پیش کس
1818
گرم بر سر افتد ز تو سایهای
سپهرم بود کِهترین پایهای
1919
اگر تاج بخشی، سر افرازدم
تو بردار تا کس نیندازدم
2020
تنم میبلرزد چو یاد آورم
مناجات شوریدهای در حرم
2121
که میگفت شوریدهٔ دلفَگار
الها ببخش و به ذلّم مدار
2222
همیگفت با حق بهزاری بسی
میفکن که دستم نگیرد کسی
2323
به لطفم بخوان و مران از درم
ندارد به جز آستانت سرم
2424
تو دانی که مسکین و بیچارهایم
فروماندهٔ نفس امّارهایم
2525
نمیتازد این نفْس سرکش چنان
که عقلش تواند گرفتن عنان
2626
که با نفس و شیطان برآید بهزور؟
مصاف پلنگان نیاید ز مور
2727
به مردان راهت که راهی بده
وز ایندشمنانم پناهی بده
2828
خدایا به ذات خداوندیَت
به اوصاف بیمثل و مانندیت
2929
به لبیک حجّاج بیتالحرام
به مدفون یثرب علیهالسلام
3030
به تکبیر مردان شمشیر زن
که مرد وغا را شمارند زن
3131
به طاعات پیران آراسته
به صدق جوانان نوخاسته
3232
که ما را در آنورطهٔ یکنفس
ز ننگ دو گفتن به فریاد رس
3333
امید است از آنان که طاعتکنند
که بیطاعتان را شفاعتکنند
3434
به پاکان کز آلایشم دور دار
وگر زَلّتی رفت، معذور دار
3535
به پیرانِ پشت از عبادت دوتا
ز شرم گنه دیده بر پشت پا
3636
که چشمم ز روی سعادت مبند
زبانم به وقت شهادت مبند
3737
چراغ یقینم فرا راه دار
ز بد کردنم دست کوتاه دار
3838
بگردان ز نادیدنی دیدهام
مده دست بر ناپسندیدهام
3939
من آن ذرهام در هوای تو نیست
وجود و عدم ز احتقارم یکی است
4040
ز خورشید لطفت شعاعی بسم
که جز در شعاعت نبیند کسم
4141
بدی را نگه کن که بهتر کس است
گدا را ز شاه التفاتی بس است
4242
مرا گر بگیری به انصاف و داد
بنالم که عفوم نه این وعده داد
4343
خدایا به ذلت مران از درم
که صورت نبندد دری دیگرم
4444
ور از جهل غایب شدم روز چند
کنون کآمدم در به رویم مبند
4545
چه عذر آرم از ننگ تردامنی؟
مگر عجز پیش آورم کای غنی
4646
فقیرم به جرم و گناهم مگیر
غنی را ترحم بود بر فقیر
4747
چرا باید از ضعف حالم گریست؟
اگر من ضعیفم پناهم قَویست
4848
خدایا به غفلت شکستیم عهد
چه زور آورد با قضا دست جهد؟
4949
چه برخیزد از دست تدبیر ما؟
همین نکته بس عذر تقصیر ما
5050
همه هر چه کردم تو بر هم زدی
چه قوت کند با خدایی خودی؟
5151
نه من سر ز حکمت به در میبرم
که حکمت چنین میرود بر سرم

