بخش 8 - حکایت در معنی شفقت
Toggle stanza 1یکی از بزرگان اهل تمیز
11
یکی از بزرگان اهل تمیز
حکایت کند ز ابن عبدالعزیز
22
که بودش نگینی در انگشتری
فرو مانده در قیمتش جوهری
33
به شب گفتی از جرم گیتی فروز
دری بود از روشنایی چو روز
44
قضا را درآمد یکی خشک سال
که شد بدر سیمای مردم هلال
55
چو در مردم آرام و قوت ندید
خود آسوده بودن مروت ندید
66
چو بیند کسی زهر در کام خلق
کیش بگذرد آب نوشین به حلق
77
بفرمود و بفروختندش به سیم
که رحم آمدش بر غریب و یتیم
88
به یک هفته نقدش به تاراج داد
به درویش و مسکین و محتاج داد
99
فتادند در وی ملامت کنان
که دیگر به دستت نیاید چنان
1010
شنیدم که میگفت و باران دمع
فرو میدویدش به عارض چو شمع
1111
که زشت است پیرایه بر شهریار
دل شهری از ناتوانی فگار
1212
مرا شاید انگشتری بینگین
نشاید دل خلقی اندوهگین
1313
خنک آن که آسایش مرد و زن
گزیند بر آرایش خویشتن
1414
نکردند رغبت هنرپروران
به شادی خویش از غم دیگران
1515
اگر خوش بخسبد ملک بر سریر
نپندارم آسوده خسبد فقیر
1616
وگر زنده دارد شب دیر باز
بخسبند مردم به آرام و ناز
1717
بحمدالله این سیرت و راه راست
اتابک ابوبکر بن سعد راست
1818
کس از فتنه در پارس دیگر نشان
نبیند مگر قامت مهوشان
1919
یکی پنج بیتم خوش آمد به گوش
که در مجلسی میسرودند دوش
2020
مرا راحت از زندگی دوش بود
که آن ماهرویم در آغوش بود
2121
مر او را چو دیدم سر از خواب مست
بدو گفتم ای سرو پیش تو پست
2222
دمی نرگس از خواب نوشین بشوی
چو گلبن بخند و چو بلبل بگوی
2323
چه میخسبی ای فتنه روزگار؟
بیا و می لعل نوشین بیار
2424
نگه کرد شوریده از خواب و گفت
مرا فتنه خوانی و گویی مخفت
2525
در ایام سلطان روشن نفس
نبیند دگر فتنه بیدار کس

