بخش 28 - حکایت
Toggle stanza 1جوانی به دانگی کرم کرده بود
11
جوانی به دانگی کرم کرده بود
تمنای پیری بر آورده بود
22
به جرمی گرفت آسمان ناگهش
فرستاد سلطان به کشتنگهش
33
تکاپوی ترکان و غوغای عام
تماشاکنان بر در و کوی و بام
44
چو دید اندر آشوب، درویش پیر
جوان را به دست خلایق اسیر
55
دلش بر جوانمرد مسکین بخست
که باری دل آورده بودش به دست
66
برآورد زاری که سلطان بمرد
جهان ماند و خوی پسندیده برد
77
به هم بر همیسود دست دریغ
شنیدند ترکان آهخته تیغ
88
به فریاد از ایشان بر آمد خروش
تپانچه زنان بر سر و روی و دوش
99
پیاده به سر تا در بارگاه
دویدند و بر تخت دیدند شاه
1010
جوان از میان رفت و بردند پیر
به گردن بر تخت سلطان اسیر
1111
به هولش بپرسید و هیبت نمود
که مرگ منت خواستن بر چه بود؟
1212
چو نیک است خوی من و راستی
بد مردم آخر چرا خواستی؟
1313
برآورد پیر دلاور زبان
که ای حلقهدرگوش حُکمت جهان
1414
به قول دروغی که سلطان بمرد
نمردی و بیچارهای جان ببرد
1515
ملک زین حکایت چنان بر شکفت
که چیزش ببخشید و چیزی نگفت
1616
وز این جانب افتان و خیزان جوان
همی رفت بیچاره هر سو دوان
1717
یکی گفتش از چار سوی قصاص
چه کردی که آمد به جانت خلاص؟
1818
به گوشش فرو گفت کای هوشمند
به جانی و دانگی رهیدم ز بند
1919
یکی تخم در خاک از آن مینهد
که روز فرو ماندگی بر دهد
2020
جوی باز دارد بلایی درشت
عصایی شنیدی که عوجی بکشت
2121
حدیث درست آخر از مصطفاست
که بخشایش و خیر دفع بلاست
2222
عدو را نبینی در این بقعه پای
که بوبکر سعد است کشور خدای
2323
بگیر ای جهانی به روی تو شاد
جهانی، که شادی به روی تو باد
2424
کس از کس به دور تو باری نبرد
گلی در چمن جور خاری نبرد
2525
تویی سایهٔ لطف حق بر زمین
پیمبر صفت رحمة للعالمین
2626
تو را قدر اگر کس نداند چه غم؟
شب قدر را میندانند هم

