بخش 3 - حکایت
Toggle stanza 1یکی پر طمع پیش خوارزمشاه
11
یکی پر طمع پیش خوارزمشاه
شنیدم که شد بامدادی پگاه
22
چو دیدش به خدمت دوتا گشت و راست
دگر روی بر خاک مالید و خاست
33
پسر گفتش ای بابک نامجوی
یکی مشکلت میبپرسم بگوی
44
نگفتی که قبلهست سوی حجاز
چرا کردی امروز از این سو نماز؟
55
مبر طاعت نفس شهوت پرست
که هر ساعتش قبلهٔ دیگر است
66
مبر ای برادر به فرمانش دست
که هر کس که فرمان نبردش برست
77
قناعت سرافرازد ای مرد هوش
سر پر طمع بر نیاید ز دوش
88
طمع آبروی توقر بریخت
برای دو جو دامنی در بریخت
99
چو سیراب خواهی شدن ز آب جوی
چرا ریزی از بهر برف آبروی؟
1010
مگر از تنعم شکیبا شوی
وگرنه ضرورت به درها شوی
1111
برو خواجه کوتاه کن دست آز
چه میبایدت ز آستین دراز؟
1212
کسی را که درج طمع در نوشت
نباید به کس عبد و خادم نبشت
1313
توقع براند ز هر مجلست
بران از خودش تا نراند کست

