بخش 5 - حکایت در مذلت بسیار خوردن

Toggle stanza 1
چه آوردم از بصره دانی عجب
1
چه آوردم از بصره دانی عجب
حدیثی که شیرین تر است از رطب
2
تنی چند در خرقه راستان
گذشتیم بر طرف خرماستان
3
یکی در میان معده انبار بود
ز پر خواری خویش بس خوار بود
4
میان بست مسکین و شد بر درخت
وز آنجا به گردن در افتاد سخت
5
نه هر بار خرما توان خورد و برد
لت انبان بد عاقبت خورد و مرد
6
رئیس ده آمد که این را که کشت؟
بگفتم مزن بانگ بر ما درشت
7
شکم دامن اندر کشیدش ز شاخ
بود تنگدل رودگانی فراخ
8
شکم بند دست است و زنجیر پای
شکم بنده نادر پرستد خدای
9
سراسر شکم شد ملخ لاجرم
به پایش کشد مور کوچک شکم
10
برو اندرونی به دست آر، پاک
شکم پر نخواهد شد الّا به خاک

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور