غزل شمارهٔ 2494
Toggle stanza 1زرگر آفتاب را بسته گاز میکنی
11
زرگر آفتاب را بسته گاز میکنی
کرته شام را ز مه نقش و طراز میکنی
22
روز و شب و نتایج این حبشی و روم را
بر مثل اصولشان گرد و دراز میکنی
33
گاه مجاز بنده را حق و حقیقتی دهی
و آنک حقیقتی بود هزل و مجاز میکنی
44
این چه کرامت است ای نقش خیال روی او
با درهای بسته در خانه جواز میکنی
55
خاطر همچو باد را نقش جحود میدهی
خاطر بینیاز را پر ز نیاز میکنی
66
در شب ابرگین غم مشعلهها درآوری
در دل تنگ پرگره پنجره باز میکنی
77
ما به دمشق عشق تو مست و مقیم بهر تو
تو ز دلال و عز خود عزم عزاز میکنی
88
گاه ز نیم زلتی برهمشان همیزنی
گاه خود از کبیرها چشم فراز میکنی
99
گاه گدای راه را همت شاه میدهی
گاه قباد و شاه را بنده آز میکنی
1010
میشکنی به زیر پا نای طرب نوای را
چنگ شکسته بسته را لایق ساز میکنی
1111
بربط عشرت مرا گاه سه تا همیکنی
پرده بوسلیک را گاه حجاز میکنی
1212
جان ز وجود جود تو آمد و مغز نغز شد
باز ز پوستهاش چون همچو پیاز میکنی
زمین

