غزل شمارهٔ 2658
شاعر: رومی
Toggle stanza 1اگر درد مرا درمان فرستی
11
اگر درد مرا درمان فرستی
وگر کشت مرا باران فرستی
22
وگر آن میر خوبان را به حیلت
ز خانه جانب میدان فرستی
33
وگر ساقی جان عاشقان را
میان حلقه مستان فرستی
44
همه ذرات عالم زنده گردد
چو جانم را بر جانان فرستی
55
وگر لب را به رحمت برگشایی
مفرح سوی بیماران فرستی
66
به دربان گفتهای مگذار ما را
مرا هر دم بر دربان فرستی
77
منم کشتی در این بحر و نشاید
که بر من باد سرگردان فرستی
88
همیخواهم که کشتیبان تو باشی
اگر بر عاشقان طوفان فرستی
99
مرا تا کی مها چون ارمغانی
به پیش این و پیش آن فرستی
1010
دل بریان عاشق باده خواهد
تو او را غصه و گریان فرستی
1111
یکی رطلی گران برریز بر وی
از آن رطلی که بر مردان فرستی
1212
دل و جان هر دو را در نامه پیچم
اگر تو نامه پنهان فرستی
1313
تو چون خورشید از مشرق برآیی
جهان بیخبر را جان فرستی
1414
چه باشد ای صبا گر این غزل را
به خلوتخانه سلطان فرستی

