غزل شمارهٔ 961
Toggle stanza 1جهان را بدیدم وفایی ندارد
11
جهان را بدیدم وفایی ندارد
جهان در جهان آشنایی ندارد
22
در این قرص زرین بالا تو منگر
که در اندرون بوریایی ندارد
33
بس ابله شتابان شده سوی دامش
چو کوری که در کف عصایی ندارد
44
بر او گشته ترسان بر او گشته لرزان
زهی علتی کان دوایی ندارد
55
نموده جمالی ولی زیر چادر
عجوزی قبیحی لقایی ندارد
66
کسی سر نهد بر فسونش که چون مار
ز عقل و ز دین دست و پایی ندارد
77
کسی جان دهد در رهش کز شقاوت
ز جانان ره جان فزایی ندارد
88
چه مردار مسی که مرد او ز مسی
که پنداشت کو کیمیایی ندارد
99
برای خیالی شده چون خیالی
بجز درد و رنج و عنایی ندارد
1010
چرا جان نکارد به درگاه معشوق
عجب عشق خود اصطفایی ندارد
1111
چه شاهان که از عشق صد ملک بردند
که آن سلطنت منتهایی ندارد
1212
چه تقصیر کردست این عشق با تو
که منکر شدی کو عطایی ندارد
1313
به یک دردسر زو تو پا را کشیدی
چه ره دیدهای کان بلایی ندارد
1414
خمش کن نثارست بر عاشقانش
گهرها که هر یک بهایی ندارد
زمین

