غزل شمارهٔ 698
شاعر: رومی
Toggle stanza 1آن کس که ز تو نشان ندارد
11
آن کس که ز تو نشان ندارد
گر خورشیدست آن ندارد
22
ما بر در و بام عشق حیران
آن بام که نردبان ندارد
33
دل چون چنگست و عشق زخمه
پس دل به چه دل فغان ندارد
44
امروز فغان عاشقان را
بشنو که تو را زیان ندارد
55
هر ذره پر از فغان و نالهست
اما چه کند زبان ندارد
66
رقص است زبان ذره زیرا
جز رقص دگر بیان ندارد
77
هر سو نگران تست دلها
وان سو که توی گمان ندارد
88
این عالم را کرانهای هست
عشق من و تو کران ندارد
99
مانند خیال تو ندیدم
بوسه دهد و دهان ندارد
1010
ماننده غمزهات ندیدم
تیر اندازد کمان ندارد
1111
دادی کمری که بر میان بند
طفل دل من میان ندارد
1212
گفتی که به سوی ما روان شو
بی لطف تو جان روان ندارد
زمین

