غزل شمارهٔ 2990

Toggle stanza 1
جان خاک آن مهی که خداش است مشتری
1

جان خاک آن مهی که خداش است مشتری

آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری

2

چون از خودی برون شد او آدمی نماند

او راست چشم روشن و گوش پیمبری

3

تا آدمی است آدمی و تا ملک ملک

بسته‌ست چشم هر دو از آن جان و دلبری

4

عالم به حکم او است مر او را چه فخر از این

چون آن او است خالق عالم به یک سری

5

بحری که کمترین شبه را گوهری کند

حاشا از او که لاف برآرد ز گوهری

6

آن ذره است لایق رقص چنان شعاع

کو گشت از هزار چو خورشید و مه بری

7

آن ذره‌ای که گر قدمش بوسد آفتاب

خود ننگرد به تابش او جز که سرسری

8

بنما مها به کوری خورشید تابشی

تا زین سپس زنخ نزند از منوری

9

درتاب شاه و مفخر تبریز شمس دین

تا هر دو کون پر شود از نور داوری

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

مردانه می کشد به جفایم ستمگری

تا میرم و دگر ندهم دل به دیگری

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1952

دقیقی - رحمه الله تعالی - از شعرای ماتقدم است و ابتدای شاهنامه او کرده است و بیست هزار بیت کمابیش گفته و فردوسی آن را به اتمام رسانیده و از جمله سخنان وی است این دو بیت:

یاری گزیدم از همه مردم پری نژاد

جامیبهارستانروضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران)بخش 3 - دقیقی

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری

تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 451

ای برق اگر به گوشه آن بام بگذری

آنجا که باد زهره ندارد خبر بری

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 543

رفتی و همچنان به خیال من اندری

گویی که در برابر چشمم مصوری

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 551

کس درنیامده‌ست بدین خوبی از دری

دیگر نیاورد چو تو فرزند مادری

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 554

هر نوبتم که در نظر ای ماه بگذری

بار دوم ز بار نخستین نکوتری

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 558

یا ملوک الجمال رفقا باسری

یا صحاة ارحموا تقلب سکری

سعدیمواعظقصاید و قطعات عربیشعر 19 - وله ایضا

غماز را به حضرت سلطان که راه داد؟

هم‌صحبت تو همچو تو باید هنروری

سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 203

ای نفس اگر به دیدهٔ تحقیق بنگری

درویشی اختیار کنی بر توانگری

سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 55 - در پند و اندرز

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور