غزل شمارهٔ 1594
شاعر: رومی
Toggle stanza 1ایها العشاق آتش گشته چون استارهایم
11
ایها العشاق آتش گشته چون استارهایم
لاجرم رقصان همه شب گرد آن مه پارهایم
22
تا بود خورشید حاضر هست استاره ستیر
بیرخ خورشید ما می دانک ما آوارهایم
33
الصلا ای عاشقانهان الصلا این کاریان
باده کاری است این جا زانک ما این کارهایم
44
هر سحر پیغام آن پیغامبر خوبان رسد
کالصلا بیچارگان ما عاشقان را چارهایم
55
نعره لبیک لبیک از همه برخاسته
مصحف معنی توی ما هر یکی سی پارهایم
66
خونبهای کشتگان چون غمزه خونی اوست
در میان خون خود چون طفلک خون خوارهایم
77
کوه طور از بادهاش بیخود شد و بدمست شد
ما چه کوه آهنیم آخر چه سنگ خارهایم
88
یک جو از سرش نگوییم ار همه جو جو شویم
گرد خرمنگاه چرخ ار چه که ما سیارهایم
99
همچو مریم حامله نور خدایی گشتهایم
گر چو عیسی بسته این جسم چون گهوارهایم
1010
از درون باره این عقل خود ما را مجو
زانک در صحرای عشقش ما برون بارهایم
1111
عشق دیوانهست و ما دیوانه دیوانهایم
نفس امارهست و ما اماره امارهایم
1212
مفخر تبریز شمس الدین تو بازآ زین سفر
بهر حق یک بارگی ما عاشق یک بارهایم

