غزل شمارهٔ 3117

Toggle stanza 1
پذیرفت این دل ز عشقت خرابی
1

پذیرفت این دل ز عشقت خرابی

درآ در خرابی چو تو آفتابی

2

چه گویی دلم را که از من نترسی

ز دریا نترسد چنین مرغ آبی

3

منم دل سپرده برانداز پرده

که عمریست ای جان که اندر حجابی

4

چو پرده برانداخت گفتم دلا هی

به بیداریست این عجب یا به خوابی

5

بگفتم زمانی چنین باش پیدا

بگفتا که شاید ولی برنتابی

6

دلم صد هزاران سخن راند ز آن خوش

مرا گفت بشنو گر اهل خطابی

7

که گر او نه آبست باغ از چه خندد

وگر آتشی نیست چون دل کبابی

8

از این جنس باران و برقش جهان شد

در اسرار عشقش چو ابر سحابی

9

بگفتم خمش کن چو تو مست عشقی

مثال صراحی پر از خون نابی

10

دلا چند باشی تو سرمست گفتن

چو در عین آبی چه مست سرابی

11

بر این و بر آن تو منه این بهانه

تو خود را برون کن که خود را عذابی

12

من و ماست کهگل سر خم گرفته

تو بردار کهگل که خم شرابی

13

دلا خون نخسپد و دانم که تو دل

تو آن سیل خونی که دریا بیابی

14

بهانه‌ست این‌ها بیا شمس تبریز

که مفتاح عرشی و فتاح بابی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور