غزل شمارهٔ 2680
Toggle stanza 1چنین باشد چنین گوید منادی
11
چنین باشد چنین گوید منادی
که بیرنجی نبینی هیچ شادی
22
چه مایه رنجها دیدی تو هر روز
تأمل کن از آن روزی که زادی
33
چه خون از چشم و دلها برگشادهست
که تا تو چشم در عالم گشادی
44
خداوندا اگر آهن بدیدی
ز اول آن کشاکش کش تو دادی
55
ز بیم و ترس آهن آب گشتی
گدازیدی نپذرفتی جمادی
66
ولیک آن را نهان کردی ز آهن
به هر روز اندک اندک مینهادی
77
چو آهن گشت آیینه به آخر
بگفتا شکر ای سلطان هادی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
هوای نیکوان عیش است و شادی
مراد عشقبازان نامرادی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 929
سَبَتْ سَلْمیٰ بِصُدْغَیها فُؤادي
و رُوحي کُلَّ یَومٍ لي یُنادي
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 438
در صد فتنه را بر خود گشادی
دو گامی رفتی و از پا فتادی
علامہ اقبالارمغان حجازحضور ملتبخش 14 - برهمن
به آن قوم از تو میخواهم گشادی
فقیهش بییقینی، کمسوادی
علامہ اقبالارمغان حجازحضور حقبخش 4 - به آن قوم از تو میخواهم گشادی
ز ما برگشتی و با گل فتادی
دو چشم خویش سوی گل گشادی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2679

