غزل شمارهٔ 1387
شاعر: رومی
Toggle stanza 1هین، خیره خیره مینگر اندر رخ صفراییم
11
هین، خیره خیره مینگر اندر رخ صفراییم
هر کس که او مکی بود داند که من بطحاییم
22
زان لاله روی دلستان روید ز رویم زعفران
هر لحظه زان شادی فزا بیش است کارافزاییم
33
مانند برف آمد دلم، هر لحظه میکاهد دلم
آن جا همیخواهد دلم زیرا که من آن جاییم
44
هر جا حیاتی بیشتر مردم در او بیخویشتر
خواهی بیا در من نگر کز شید جان شیداییم
55
آن برف گوید دم به دم: «بگدازم و سیلی شوم
غلطان سوی دریا روم، من بحری و دریاییم»
66
تنها شدم، راکد شدم، بُفسردم و جامد شدم
تا زیر دندان بلا چون برف و یخ میخاییم
77
چون آب باش و بیگره! از زخم دندانها بجه
من تا گره دارم یقین میکوبی و میساییم
88
برف آب را بگذار هین، فقّاعهای خاص بین
میجوشد و بر میجهد که تیزم و غوغاییم
99
هر لحظه بخروشانترم، برجسته و جوشانترم
چون عقل بیپر میپرم، زیرا چو جان بالاییم
1010
بسیار گفتم ای پدر، دانم که دانی این قدر
که چون نیم بیپا و سر، در پنجهٔ آن ناییم
1111
گر تو ملولستی ز من، بنگر در آن شاه زمن
تا گرم و شیرینت کند آن دلبر حلواییم
1212
ای بینوایان را نوا، جان ملولان را دوا
پران کنندهٔ جان، که من از قافم و عنقاییم
1313
من بس کنم بس از حنین، او بس نخواهد کرد از این
من طوطیم عشقش شکر، هست از شکر گویاییم

