غزل شمارهٔ 1893
Toggle stanza 1صد گوش نوم باز شد از راز شنودن
11
صد گوش نوم باز شد از راز شنودن
بی بوددهنده نتوان زادن و بودن
22
استودن تو باد بهار آمد و من باغ
خوش حامله می گردد اجزا ز ستودن
33
بر همدگر افتادن مستان چه لطیف است
وز همدگر آن جام وفا را بربودن
44
ای آنک به عشق رخ تو واجب و حق است
آیینه دل را ز خرافات زدودن
55
آواز صفیر تو شنیدیم و فریضه است
این هدهد جان را گره از پای گشودن
66
تا چند در این ابر نهان باشد آن ماه
جانها به لب آمد هله وقت است نمودن
77
ای گلشن روی تو ز دی ایمن و فارغ
وی سنبل ابروی تو ایمن ز درودن
88
ساقی چو توی کفر بُوَد بودنِ هشیار
وان شب که توی ماه حرام است غنودن
99
چون آمد پیراهن خوش بوی تو یوسف
بس بارد و سرد است کنون لخلخه سودن
1010
گفتم که ببوسم کف پای تو مرا گفت
آن جسم بود کش بتوانند بسودن
1111
پس تا شه ما گوید کو راست مسلم
پر کردن افهام و بر افهام فزودن
زمین

