غزل شمارهٔ 191
شاعر: رومی
Toggle stanza 1بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را
11
بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را
چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را
22
خود را بزن تو بر من اینست زنده کردن
بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را
33
ای رویت از قمر به آن رو به روی من نه
تا بنده دیده باشد صد دولت ابد را
44
در واقعه بدیدم کز قند تو چشیدم
با آن نشان که گفتی این بوسه نام زد را
55
جان فرشته بودی یا رب چه گشته بودی
کز چهره مینمودی لم یتخذ ولد را
66
چون دست تو کشیدم صورت دگر ندیدم
بی هوشیی بدیدم گم کرده مر خرد را
77
جام چو نار درده بیرحم وار درده
تا گم شوم ندانم خود را و نیک و بد را
88
این بار جام پر کن لیکن تمام پر کن
تا چشم سیر گردد یک سو نهد حسد را
99
درده میی ز بالا در لا اله الا
تا روح اله بیند ویران کند جسد را
1010
از قالب نمدوش رفت آینه خرد خوش
چندانک خواهی اکنون میزن تو این نمد را

