غزل شمارهٔ 708
شاعر: رومی
Toggle stanza 1برخیز که ساقی اندر آمد
11
برخیز که ساقی اندر آمد
وآن جان هزار دلبر آمد
22
آمد می ناب وز پی نُقل
بادام و نبات و شکر آمد
33
آن جان و جهان رسید و از وی
صد جان جهان مصور آمد
44
مُشک آمد پیش طرهٔ او
کآن طره ز حسن بر سر آمد
55
زد حلقهٔ مشک فام و میگفت
«بگشای که بنده عنبر آمد»
66
از تابش لعل او چه گویم؟
کز لعل و عقیق برتر آمد
77
زان سنبل ابروش حیاتم
با برگ و لطیف و اخضر آمد
88
در ده می خام و بین که ما را
در مجلس خام دیگر آمد
99
آن رائت سرخ کز نهیبش
اسپاه فرج مظفر آمد
1010
هر کار که بسته گشت و مشکل
آن کار بِدو میسر آمد
1111
می ده که سر سخن ندارم
زیرا که سخن چو لنگر آمد

