غزل شمارهٔ 1457
Toggle stanza 1من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم
11
من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم
هر چند که بیهوشم در کار تو هشیارم
22
با شیره فشارانت اندر چرش عشقم
پای از پی آن کوبم کانگور تو افشارم
33
تو پای همیبینی و انگور نمیبینی
بستان قدحی شیره دریاب که عصارم
44
اندر چرش جان آ گر پای همیکوبی
تا غوطه خورم یک دم در شیره بسیارم
55
زین باده نگردد سر زین شیره نشورد دل
هین چاشنیی بستان زین باده که من دارم
66
زین باده که داری تو پیوسته خماری تو
دانم که چه داری تو در روت نمیآرم
77
دامی که درافتادی بنگر سوی دام افکن
تا ناظر حق باشی ای مرغ گرفتارم
88
دام ار تک چه باشد فردوس کند حقش
ور خار خسک باشد حق سازد گلزارم
99
آن دم که به چاه آمد یوسف خبرش آمد
که کار تو می سازد ای خسته بیمارم
1010
داروی تو می کوبم خرگاه تو می روبم
از ضد ضدش انگیزم من قادر و قهارم
1111
گویم به حجر حی شو گویم به عدم شیء شو
گویم به چمن دی شو داری عجب اقرارم
1212
شمس الحق تبریزی تو روشنی روزی
و اندر پی روز تو من چون شب سیارم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
چون من ز همه عالم ترسا بچهای دارم
دانم که ز ترسایی هرگز نبود عارم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 528
در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرم
آیینه نخواهد دم ای وای ز گفتارم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1453
توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم
زان کس که کند توبه زین واقعه بیزارم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1456
یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمیدارم
زیرا که توی کارم زیرا که توی بارم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1458
تا عاشق آن یارم بیکارم و بر کارم
سرگشته و پابرجا ماننده پرگارم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1459

