غزل شمارهٔ 493
Toggle stanza 1تو مردی و نظرت در جهان جان نگریست
11
تو مردی و نظرت در جهان جان نگریست
چو باز زنده شدی زین سپس بدانی زیست
22
هر آن کسی که چو ادریس مرد و بازآمد
مدرس ملکوتست و بر غیوب حفیست
33
بیا بگو به کدامین ره از جهان رفتی
و زان طرف به کدامین ره آمدی که خفیست
44
رهی که جمله جانها به هر شبی بپرند
که شهر شهر قفسها به شب ز مرغ تهیست
55
چو مرغ پای ببستهست دور مینپرد
به چرخ مینرسد وز دوار او عجمیست
66
علاقه را چو ببرد به مرگ و بازپرد
حقیقت و سر هر چیز را ببیند چیست
77
خموش باش که پرست عالم خمشی
مکوب طبل مقالت که گفت طبل تهیست
زمین

