غزل شمارهٔ 3176
Toggle stanza 1کردم با کان گهر آشتی
11
کردم با کان گهر آشتی
کردم با قرص قمر آشتی
22
خمرهٔ سرکه ز شکر صلح خواست
شکر که پذرفت شکر آشتی
33
آشتی و جنگ ز جذبهٔ حق است
نیست ز دُم، هست ز سر آشتی
44
رفت مسیحا به فلک ناگهان
با ملکان کرد بشر آشتی
55
ای فلک لطف، مسیح توم
گر بکنی بار دگر آشتی
66
جذبهٔ او داد عدم را وجود
کرده بدان پیه نظر آشتی
77
شاه مرا میل چو در آشتیست
کرد در افلاک اثر آشتی
88
گشت فلک دایهٔ این خاکدان
ثور و اسد آمد در آشتی
99
صلح درآ، این قدر آخر بدانک
کرد کنون جبر و قدر آشتی
1010
بس کن کین صبح مرا، دایمست
نیست مرا بهر سپر آشتی

