غزل شمارهٔ 810
Toggle stanza 1باز شیری با شکر آمیختند
11
باز شیری با شکر آمیختند
عاشقان با همدگر آمیختند
22
روز و شب را از میان برداشتند
آفتابی با قمر آمیختند
33
رنگ معشوقان و رنگ عاشقان
جمله همچون سیم و زر آمیختند
44
چون بهار سرمدی حق رسید
شاخ خشک و شاخ تر آمیختند
55
رافضی انگشت در دندان گرفت
هم علی و هم عمر آمیختند
66
بر یکی تختند این دم هر دو شاه
بلک خود در یک کمر آمیختند
77
هم شب قدر آشکارا شد چو عید
هم فرشته با بشر آمیختند
88
هم زبان همدگر آموختند
بی نفور این دو نفر آمیختند
99
نفس کل و هر چه زاد از نفس کل
همچو طفلان با پدر آمیختند
1010
خیر و شر و خشک و تر زان هست شد
کز طبیعت خیر و شر آمیختند
1111
من دهان بستم تو باقی را بدان
کاین نظر با آن نظر آمیختند
1212
بهر نور شمس تبریزی تنم
شمع وارش با شرر آمیختند

