غزل شمارهٔ 230
Toggle stanza 1ز سوز شوق دل من همیزند عللا
11
ز سوز شوق دل من همیزند عللا
که بوک دررسدش از جناب وصل صلا
22
دلست همچو حسین و فراق همچو یزید
شهید گشته دو صد ره به دشت کرب و بلا
33
شهید گشته به ظاهر حیات گشته به غیب
اسیر در نظر خصم و خسروی به خلا
44
میان جنت و فردوس وصل دوست مقیم
رهیده از تک زندان جوع و رخص و غلا
55
اگر نه بیخ درختش درون غیب ملیست
چرا شکوفه وصلش شکفته است ملا
66
خموش باش و ز سوی ضمیر ناطق باش
که نفس ناطق کلی بگویدت افلا
زمین

