غزل شمارهٔ 1944
Toggle stanza 1چون ببینی آفتاب از روی دلبر یاد کن
11
چون ببینی آفتاب از روی دلبر یاد کن
چون ببینی ابر را از اشک چاکر یاد کن
22
چون ببینی ماه نو را همچو من بگداخته
از برای جان خود زین جان لاغر یاد کن
33
درنگر در آسمان وین چرخ سرگردان ببین
حال سرگردان این بیپا و بیسر یاد کن
44
چون جهان تاریک بینی از سپاه زنگ شب
از اسیران شب هجران کافر یاد کن
55
چون ببینی نسر طایر بر فلک بر آتشین
ز آتش مرغ دل سوزیده شهپر یاد کن
66
چون ببینی بر فلک مریخ خون آشام را
چشم مریخی خون آشام پرشر یاد کن
77
لب ببند و خشک آر و هر چه بینی خشک و تر
در لب و چشمم نگر زان خشک و زین تر یاد کن
زمین

