غزل شمارهٔ 2089
Toggle stanza 1تنت زین جهان است و دل زان جهان
11
تنت زین جهان است و دل زان جهان
هوا یار این و خدا یار آن
22
دل تو غریب و غم او غریب
نیند از زمین و نه از آسمان
33
اگر یار جانی و یار خرد
رسیدی بیار و ببردی تو جان
44
وگر یار جسمی و یار هوا
تو با این دو ماندی در این خاکدان
55
مگر ناگهان آن عنایت رسد
که ای من غلام چنان ناگهان
66
که یک جذب حق به ز صد کوشش است
نشانها چه باشد بر بینشان
77
نشان چون کف و بینشان بحر دان
نشان چون بیان بینشان چون عیان
88
ز خورشید یک جو چو ظاهر شود
بروبد ز گردون ره کهکشان
99
خمش کن خمش کن که در خامشی است
هزاران زبان و هزاران بیان
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
جگر تشنگانند بیتوشگان
که بیچارگانند و بیزاوران
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقاربپاره 30
وگر پهلوانی ندانی زبان
ورز رود را ماورالنهر دان
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقاربپاره 31
که هرگه که تیره بگردد جهان
بسوزد چو دوزخ شود با دران
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقاربپاره 32

