غزل شمارهٔ 2793
Toggle stanza 1این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی
11
این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی
یادآوردی جهان را ز آنک در سر داشتی
22
زلف کفر و روی ایمان را چرا درساختی
ز آنک قصد مؤمن و ترسا و کافر داشتی
33
جان همیتابید از نور جلالت موج موج
ز آنک تو در بحر جان دریا و گوهر داشتی
44
پیش حیرتگاه عشقت جمله شیران در طلب
بس که لرزیدند و افتادند و تو برداشتی
55
هم تو جان را گاه مسکین و اسیر انداختی
هم تواش سلطان و شاهنشاه و سنجر داشتی
66
صد هزاران را میان آب دریا سوختی
صد هزاران را میان آتشی تر داشتی
77
در یکی جسم طلسم آدمی اندر نهان
ای بسی خورشید و ماه و چرخ و اختر داشتی
88
در چنین جسم چو تابوتی میان خون و خاک
این شهید روح را هر لحظه خوشتر داشتی
99
آفتابا پیش تو هر ذرهای کو شکر کرد
مر دهان شکر او را پر ز شکر داشتی
1010
از نمکهای حیاتت این وجود مرده را
تازه و خوش بو چو ورد و مشک و عنبر داشتی
1111
شمس تبریزی ز عشقت من همه زر میزنم
ز آنک تو بالا و پست عشق پرزر داشتی
زمین

