غزل شمارهٔ 2660
شاعر: رومی
Toggle stanza 1چرا ز اندیشهای بیچاره گشتی؟
11
چرا ز اندیشهای بیچاره گشتی؟
فرورفتی به خود غمخواره گشتی؟
22
تو را من پاره پاره جمع کردم
چرا از وسوسه صدپاره گشتی؟
33
ز دارالملک عشقم رخت بردی
در این غربت چنین آواره گشتی
44
زمین را بهر تو گهواره کردم
فسرده تخته گهواره گشتی
55
روان کردم ز سنگت آب حیوان
به سوی خشک رفتی خاره گشتی
66
توی فرزند جان کار تو عشق است
چرا رفتی تو و هرکاره گشتی؟
77
از آن خانه که تو صد زخم خوردی
به گرد آن در و درساره گشتی
88
در آن خانه که صد حلوا چشیدی
نگشتی مطمئن اماره گشتی
99
خمش کن گفت هشیاریت آرد
نه مست غمزهٔ خماره گشتی

