غزل شمارهٔ 123
شاعر: رومی
Toggle stanza 1دیدم شه خوب خوش لقا را
11
دیدم شه خوب خوش لقا را
آن چشم و چراغ سینهها را
22
آن مونس و غمگسار دل را
آن جان و جهان جان فزا را
33
آن کس که خرد دهد خرد را
آن کس که صفا دهد صفا را
44
آن سجده گه مه و فلک را
آن قبله جان اولیا را
55
هر پاره من جدا همیگفت
کای شکر و سپاس مر خدا را
66
موسی چو بدید ناگهانی
از سوی درخت آن ضیا را
77
گفتا که ز جست و جوی رستم
چون یافتم این چنین عطا را
88
گفت ای موسی سفر رها کن
وز دست بیفکن آن عصا را
99
آن دم موسی ز دل برون کرد
همسایه و خویش و آشنا را
1010
اخلع نعلیک این بود این
کز هر دو جهان ببر ولا را
1111
در خانه دل جز او نگنجد
دل داند رشک انبیا را
1212
گفت ای موسی به کف چه داری
گفتا که عصاست راه ما را
1313
گفتا که عصا ز کف بیفکن
بنگر تو عجایب سما را
1414
افکند و عصاش اژدها شد
بگریخت چو دید اژدها را
1515
گفتا که بگیر تا منش باز
چوبی سازم پی شما را
1616
سازم ز عدوت دست یاری
سازم دشمنت متکا را
1717
تا از جز فضل من ندانی
یاران لطیف باوفا را
1818
دست و پایت چو مار گردد
چون درد دهیم دست و پا را
1919
ای دست مگیر غیر ما را
ای پا مطلب جز انتها را
2020
مگریز ز رنج ما که هر جا
رنجیست رهی بود دوا را
2121
نگریخت کسی ز رنج الا
آمد بترش پی جزا را
2222
از دانه گریز بیم آن جاست
بگذار به عقل بیم جا را
2323
شمس تبریز لطف فرمود
چون رفت ببرد لطفها را
زمین

