غزل شمارهٔ 1772
Toggle stanza 1چند گهی فاتحهخوانت کنم
11
چند گهی فاتحهخوانت کنم
از پس آن شاهِ جهانت کنم
22
پیر شدی در غم ما، باک نیست
پیر بیا تا که جوانت کنم
33
هیچ غم جان مخور ار جان برفت
بگلر لشکرگه جانت کنم
44
آنچ محال است تصور، دهم
وجه محالیش بیانت کنم
55
ره دهمت تا به اصول اصول
راه چه باشد که چنانت کنم
66
گرچه کلیمی همه در اعتراض
کشف کنم، خضر زمانت کنم

