غزل شمارهٔ 1631
Toggle stanza 1در فروبند که ما عاشق این میکدهایم
11
در فروبند که ما عاشق این میکدهایم
درده آن باده جان را که سبک دل شدهایم
22
بَرجَه ای ساقیِ چالاک میانْ را بربند
به خدا کز سفر دور و دراز آمدهایم
33
برگشا مُشکِ طرب را که ز رَشک کفِ تو
از کف زُهره به صد لابِه قدح نَستَدهایم
44
در فروبند و ز رحمت در پنهان بگشا
چاره رطل گران کن که همه می زدهایم
55
زان سبو غسل قیامت بده از وسوسهام
به حق آنک ز آغاز حریفان بدهایم
66
ما همه خفته، تو بر ما لگدی چند، زدی
برجهیدیم خمارانه؛ در این عربدهایم
77
گر علی الریق تو را باده دهی قاعده نیست
هین بده ما ملک الموت چنین قاعدهایم
88
فلسفی زین بخورد فلسفهاش غرق شود
که گمان داشت که ما زان علل فاسدهایم
99
آن نهنگیم که دریا برِ ما یک قدح است
ما نه مردان ثرید و عدس و مایدهایم
1010
هله خاموش کن و فایده و فضل بِهل
که ز فضلهی قدحت فایدهٔ فایدهایم

