غزل شمارهٔ 2118
Toggle stanza 1می تلخی که تلخیها بدو گردد همه شیرین
11
می تلخی که تلخیها بدو گردد همه شیرین
بت چینی که نگذارد که افتد بر رخ ما چین
22
میش هر دم همیگوید که آب خضر را درکش
رخش هر لحظه میگوید که گلزار مخلد بین
33
زبان چرب او کارد درختانی پر از زیتون
لب شیرین او خواند به افسون سوره والتین
44
ایا من عشق خدیه یذیب الف حور العین
هواه کاشف البلوی کعسق او یاسین
55
شعاع وجهه یعلو علی شمس الضحی نورا
کمال ساده الوافی یفوق الطور فی المتکین
66
فکم من عاشق اردی مقال الحب زر غبا
و کم من میت احیا محیاه کیوم الدین
77
همیگوید مگو چیزی وگر نی هست تمییزی
که زنده کردمی هر دم هزاران مرده زین تلقین
88
سکوتی عند احرار غدا کشاف اسرار
وراء الحرف معلوم بیان النور فی التعیین
99
چو میگوید بگو حاجت دهد گوشی بدین امت
که او ناگفته دریابد چو گوش غیب گو آمین
1010
سکتنا یا صبا نجد فبلغ انت ما تدری
و ترجم ما کتمناه لاهل الحی حتی حین
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
مشو سنگین دلا مشغول چوگان باختن چندین
یکی چوگان حوالت کن به من جانبازی من بین
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 743
مرا هر دم همیگویی که برگو قطعه شیرین
به هر بیتی یکی بوسه بده پهلوی من بنشین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1856
توقع دارم از لطف تو ای صدر نکوآیین
درون مدرسه حجره به پهلوی شهابالدین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1857

