غزل شمارهٔ 2632
Toggle stanza 1ای جان گذرکرده از این گنبد ناری
11
ای جان گذرکرده از این گنبد ناری
در سلطنت فقر و فنا کار تو داری
22
ای رخت کشیده به نهان خانه بینش
وی کشته وجود همه و خویش به زاری
33
پوشیده قباهای صفتهای مقدس
وز دلق دو صدپاره آدم شده عاری
44
از شرم تو گل ریخته در پای جمالت
وز لطف تو هر خار برون رفته ز خاری
55
بیبرگ نشاید که دگر غوره فشارد
در میکده اکنون که تو انگور فشاری
66
اقبال کف پای تو بر چشم نهاده
اندر طمعی که سرش از لطف بخاری
77
از غار به نور تو به باغ ازل آیند
ای یار چه یاری تو و ای غار چه غاری
88
بر کار شود در خود و بیکار ز عالم
آن کز تو بنوشید یکی شربت کاری
99
در باغ صفا زیر درختی به نگاری
افتاد مرا چشم و بگفتم چه نگاری
1010
کز لذت حسن تو درختان به شکوفه
آبستن تو گشته مگر جان بهاری
1111
در سجده شدم بیخود و گفتم که نگارا
آخر ز کجایی تو علی الله چه یاری
1212
او گفت که از پرتو شمس الحق تبریز
کاوصاف جمال رخ او نیست شماری
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ای مرغ سحر چند کنی ناله و زاری
از درد که می نالی و اندوه که داری
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 934
با چشم چو بحرم ز گهر خنده نگاری
با عیش چو زهرم به شکر بوسه شکاری
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 186 - در مدح شرف الملک امیر زنگی محسن
برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
بگشای کنار آمد آن یار کناری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2639

