غزل شمارهٔ 1770
Toggle stanza 1آمد سرمست سحر دلبرم
11
آمد سرمست سحر دلبرم
بیخود و بنشست به مجلس برم
22
گرم شد و عربده آغاز کرد
گفت که تو نقشی و من آزرم
33
تو به دو پر می پری و من به صد
تو ز دو کس من ز دو صد خوشترم
44
گرچه فروتر بنشستم ز لطف
من ز حریفان به دو سر برترم
55
یک قدحم بیست چو جام شماست
تا همه دانند که من دیگرم
66
ساغر من تا لب و باقی به نیم
جان و دلم زفت و به تن لاغرم
77
صورت من ناید در چشم سر
زان که از این سر نیم و زان سرم
88
من پنهان در دل و دل هم نهان
زانک در این هر دو صدف گوهرم
99
گر قدحی بیشتر از من خوری
من دو سبو بیشتر از تو خورم
1010
گر به دو صد کوه چو بز بردوی
من که و بز را دو شکم بردرم
1111
چون بدوم مه نبود همتکم
چون بجهم چرخ بود چنبرم
1212
چون ببرم دست به سوی سلاح
دشنه خورشید بود خنجرم
1313
خشک نماید بر تو این غزل
چون نشدی تر ز نم کوثرم
1414
کور نهام لیک مرا کیمیاست
این درم قلب از آن می خرم
1515
جزو و کلم یار مرا درخور است
نی خوردم غم و نه من غم خورم
زمین

