غزل شمارهٔ 2251
Toggle stanza 1چو از سر بگیرم بود سرور او
11
چو از سر بگیرم بود سرور او
چو من دل بجویم بود دلبر او
22
چو من صلح جویم شفیع او بود
چو در جنگ آیم بود خنجر او
33
چو در مجلس آیم شراب است و نقل
چو در گلشن آیم بود عبهر او
44
چو در کان روم او عقیق است و لعل
چو در بحر آیم بود گوهر او
55
چو در دشت آیم بود روضه او
چو وا چرخ آیم بود اختر او
66
چو در صبر آیم بود صدر او
چو از غم بسوزم بود مجمر او
77
چو در رزم آیم به وقت قتال
بود صف نگهدار و سرلشکر او
88
چو در بزم آیم به وقت نشاط
بود ساقی و مطرب و ساغر او
99
چو نامه نویسم سوی دوستان
بود کاغذ و خامه و محبر او
1010
چون بیدار گردم بود هوش نو
چو بخوابم بیاید به خواب اندر او
1111
چو جویم برای غزل قافیه
به خاطر بود قافیه گستر او
1212
تو هر صورتی که مصور کنی
چو نقاش و خامه بود بر سر او
1313
تو چندانک برتر نظر میکنی
از آن برتر تو بود برتر او
1414
برو ترک گفتار و دفتر بگو
که آن به که باشد تو را دفتر او
1515
خمش کن که هر شش جهت نور او است
وزین شش جهت بگذری داور او
1616
رضاک رضای الذی اوثر
و سرک سری فما اظهر
1717
زهی شمس تبریز خورشیدوش
که خود را بود سخت اندرخور او

