غزل شمارهٔ 803
Toggle stanza 1بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
11
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
خوشتر از جان چه بود؟ از سر آن برخیزد
22
بر حصار فلک ار خوبی تو حمله برد
از مقیمان فلک بانگ امان برخیزد
33
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار
تا ز گلزار و چمن رسم خزان برخیزد
44
پشت افلاک خمیدست از این بار گران
ای سبک روح ز تو بار گران برخیزد
55
من چو از تیر توام بال و پری بخش مرا
خوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد
66
رمه خفتست همیگردد گرگ از چپ و راست
سگ ما بانگ برآرد که شبان برخیزد
77
من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم
چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد
88
هین خمش دل پنهانست کجا زیر زبان
آشکارا شود این دل چو زبان برخیزد
99
این مجابات مجیر است در آن قطعه که گفت
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
منعم از خواب عدم تیره روان برخیزد
هر که شب سیر خورد صبح گران برخیزد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3405
تا کیم دود شکایت ز بیان برخیزد
بزن آتش که شنیدن ز میان برخیزد
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 141
در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
همچو سرو این تن من بیدل و جان برخیزد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 781

